پارت بیست :

چند ماه از آن شب گذشته بود.
چند ماهی که برای نیلا، بیشتر از چند ماه کش آمده بود!
سالار نه زنگی زده بود، نه خبری فرستاده بود و نه حتی یک بار از کنار کافه‌کتابش رد شده بود که شاید چشمش به او بیفتد.
انگار از روی زمین محو شده بود!
نیلا هم کم‌کم یاد گرفته بود به نبودنش فکر نکند.
یا حداقل خودش اینطور فکر می‌کرد!
صبح ها کرکره ی کافه کتاب را بالا می کشید، عطر قهوه و بوی کاغذهای قد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عارفه

    0

    پس چرا پارت جدید نمیاد

    ۲ ماه پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    مگه ساعت گذاشتیم که شنبه فلان ساعت میاد عزیزم؟ نوشته شنبه حالا هر ساعتی

    ۲ ماه پیش
  • سکینه کبریٰ

    0

    مرسی نویسنده خسته نباشی 🩵 حالا درسته که گفتم سالار آدم چیزیه ولی نه اینکه بره تو غیبت کبری و دیگه برنگرده😭🤌🏻

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️